دانلود تحقیق و پروژه

متن کامل – مقایسه توانایی خودنظم بخشی، ویژگی های شخصیتی وکارکرد خانواده دانش آموزان دختر تیزهوش …

شهود، مستقیماً از محرک بیرونی ناشی نمیشود. دومین جفت کارکردهای متضاد، تفکر و احساس کارکردهای عقلانی هستند که قضاوت کردن و ارزیابی تجربیات را شامل میشود. کارکرد تفکر، قضاوت هشیار را درباره اینکه آیا تجربهای درست یا غلط است، شامل میشود. نوع ارزیابی که توسط کارکرد احساس صورت میگیرد بر حسب دوست داشتن یا دوست نداشتن، خوشایندی یا ناخوشایندی، تحریک یا بی حوصلگی ابراز میشود. همان گونه که روان انسان، مقداری از هر دو نگرش برونگرایی و درونگرایی را در بر دارد، از قابلیت هر چهار کارکرد روانشناختی برخوردار است و همانگونه که یک نگرش مسلط است، فقط یک کارکرد مسلط میباشد. کارکردهای دیگر در ناهشیار شخص پنهان هستند (ریحانی و زینی، ۱۳۸۶).
دیدگاههای موجود درباره شخصیت
دیدگاههای موجود درباره شخصیت، به دو دسته اصلی تقسیم می‏شوند
الف) التقاط گرایی خیرخواهانه
ب) طرفداری متعصبانه
بسیاری از موارد درباره شخصیت، در یکی از این دو دسته قرار می‏گیرند؛ اما نوع سومی هم هست که دارای اهمیت قابل توجهی است. این دسته، از گرایش التقاطگرایی خیرخواهانه، گستردگی و موازنه‏ را کسب می‏کند که برای بررسی بسیاری از نظریه‏های مربوط به شخصیت ضروری است. همچنین از طرفداری متعصبانه، این عقیده را وام می‏گیرد که برخی از نظریه‏ها از سایرین بهترند. رویکرد کلی تحلیل تطبیقی است با هدف پرده برداشتن از شباهتها و تفاوتهای میان بسیاری از رویکردهای موجود به شخصیت. تحلیل تطبیقی در جستجوی فهم بهتر، جامع، منظم و ارزیابی کننده است. اگر چه رویکردهای التقاط‏گرایی خیرخواهانه و طرفداری متعصبانه، هر یک مزایایی مختص به خویش دارند، با این حال، هنگامی که تعدادی از نظریه‏های سازگار در دسترس باشند، نه رویکرد التقاط‏گرایی خیرخواهانه موجب رشد این حوزه علمی خواهد شد و نه رویکرد طرفداری متعصبانه (وطنخواه و ابوالقاسمی،۱۳۸۸).
ساختار و اندازهگیری شخصیت
از نظر آیزنک شخصیت هر فرد گرایشهای دیرپای سرشت او و آن واقعیت بنیادین است که زمینه ساز تفاوتهای فردی در رفتار محسوب میشود. او براساس مطالعات روانشناسختی و فلسفی دریافت که توصیفات مشابهی از انواع شخصیتهای خاص انسانی پدید آمده و این توصیفها در طول تاریخ حفظ شده اند (آیزنک، ۱۹۵۳) از زمان فلاسفه یونان تا روانپزشکی قرن بیستم تمایل به طبقهبندی افراد وجود داشته و دارد. یونانیان از چهار طبقه استفاده کردهاند: سوداوی[۵۴]، صفراوی[۵۵]، دموی[۵۶] و بلغمی[۵۷]. اینها طبقاتی هستند که افراد را در آنها جای میدادند. اما یک شخص را نمیتوان با یکی از این طبقات توصیف کرد. روش دیگر برای فهم تفاوتهای فردی، استفاده از بعد[۵۸] است. مفهوم بعد از این نظر از مفهوم تیپ متفاوت است که افراد را به هر صورت میتوان در یک بعد قرار داد اما تعلق یک فرد یه تیپ خاصی مسئله همه یا هیچ است، یعنی در تیپها حالت مرکبی وجود ندارد. آیزنگ از تئوری کرچمر[۵۹] درباره پسیکوزها بهره گرفته است. براساس آن تئوری فرض شده افراد بهنجار و نابهنجار را میتوان تنها در یک بعد یا پیوستار پسیکوزی در دامنهای از اسیکزوفرنی تا افسردگی- شیدایی درجهبندی کرد. بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی و افسردگی- شیدایی در دو سر طیف وافراد بهنجار در وسط آن قرار میگیرند (مانی،۱۳۸۳).
آیزنک از تئوری یونگ[۶۰] درباره شخصیت نیز تأثیر پذیرفته است. یونگ معتقد بود که افراد یا تمایل به برونگرایی دارند یعنی جهت انرژی غریزی یا لیبیدوی شخص (که صرفاً جنسی نیست) به سمت بیرون است و یا تمایل به درونگرایی دارند، یعنی جهت اثر غریزی آنها به سمت دنیای درونی ذهنی است (آیزنک، ۱۹۸۸ ص ۹). یونگ این مفهوم را برای تبیین اختلالهای روانی نیز بکار برده، معتقد بود افراد مستعد علائم نوروتیکی هیستری، برونگرا[۶۱]، و افراد مستعد اختلالهای اضطرابی، درونگرا[۶۲] هستند.آیزنگ معتقد است که یونگ در گسترش مفاهیم برونگرایی و درونگرایی سهمی نداشته و درباره او میگوید: «هر آنچه در نظرش تازه است درست نیست و هرآنچه درست است تازه نیست». نظر آیزنک درباره شخصیت طوری طرح شده تا همه این دیدگاهها را دربر گیرد. او دیدگاه چند بعدی را که در تضاد با رویکرد تیپ شناسی است پذیرفته است.
ابتدا آیزنک (۱۹۵۳) تصور میکرد فقط دو بعد برای توصیف شخصیت آدمی کافی است؛ درونگرایی-برونگرایی و نوروزگرایی[۶۳]– ثبات بعداً (آیزنک وام دبلیو آیزنک، ۱۹۸۵) او بعد سومی بنام پسیکوزگرایی[۶۴] را نیز اضافه کرده است. دو بعد درونگرایی- برونگرایی و نوروزگرایی- ثبات چهار طبقه تشکیل میدهند که قابل انطابق با تیپهای یونانی هستند. صفراویها و دمویها دارای سلسله ویژگیهای مشترکی هستند که باید بنا به اصطلاحات امروزی آنها را برونگرا نامید، حال آنکه سوداویها و بلغمیها به درونگرایی شبیهترند. بعد کرچمر که بوسیله آیزنک استفاده شده مشابه بعد درونگرایی و برونگرایی است. دو تعبیر نوروزها از یونگ یعنی اضطراب و هیستری مشابه درونگرایی نوروتیک و برونگرایی نوروتیک، یا تیپهای یونانی سوداوی و صفراوی است (مانی،۱۳۸۳).
نظریهها و رویکردهای شخصیتی
رویکرد روانتحلیلگری
در رویکرد روانتحلیلگری شخصیت، کوشش میشود که تفاوتهای فردی با بررسی چگونگی اثر متقابل نیروهای روانی ناهشیار با افکار، احساسها و رفتار تبیین شود. زیگموند فروید پدر نظریه روانکاوی است که اندیش

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

ه
های او را درباره شخصیت به اختصار بررسی خواهیم کرد (شولتز و شولتز[۶۵]، ۱۹۹۸؛ نقل از سید محمدی،۱۳۸۹). فروید[۶۶] کارکرد انسان را با اصطلاحهای فیزیولوژیکی تفسیر میکرد. او براساس آموزش پزشکیاش میدانست که بدن انسان از طریق ایجاد و صرف نوعی انرژی جسمانی عمل میکند. غذا در بدن به شکلی از انرژی تبدیل میشود و برای تأمین کارکردهایی همچون نفس کشیدن، گردش خون و فعالیت عضلانی و غددی به کار میرود. ذهن نیز دارای کارکردهایی است. ذهن دنیای خارج را ادراک میکند؛ فکر میکند، تصور مینماید و به یاد میآورد. در تمثیلی با بدن، فروید چنین انگاشت که ذهن نیز کارکردهایش را با استفاده از انرژی روانی به انجام میرساند که این انرژی در شکل و نه نوع با انرژی جسمانی بدن تفاوت دارد. علاوه بر این، وی بر پایه اصل بقای انرژی فرض کرد که انرژی بدن میتواند به انرژی روانی تبدیل شود و برعکس. بنابراین انرژی بدن بر ذهن اثر میگذارد. پیوند میان این دو شکل انرژی مرز میان روان و تندر مفهوم غریزه نهفته است. در تعریفی کوتاه میتوان گفت که غریزه عبارت است از بازنمایی محرکهایی در ذهن که خاستگاهشان درون بدن است. غریزه جزء یا واحد بنیادی نظریه شخصیت فروید گردید. غریزه نیروی انگیزاننده و پیشراننده شخصیت است که نه تنها محرک رفتار است، بلکه جهت آن را نیز تعیین میکند. محرکهای غرایز عوامل درونی هستند، مانند کمبود بافت و نسوج که موجب حالت گرسنگی میشود. این محرکهای فیزیکی از درون بدن سر بر میآورند و به بهترین شکل میتوان آن را به عنوان نیاز توصیف کرد. هنگامی که نیازی مانند گرسنگی برانگیخته میشود، حالتی از برانگیختگی فیزیولوژیکی را در بدن ایجاد میکند؛ یعنی یک انرژی فیزیولوژیکی. این انرژی بدنی یا نیاز در ذهن تبدیل به یک میل میشود. بنابراین غریزه هدفمند میشود. هرچند هدف هر غریزه ثابت است، اما فرد میتواند راههای متفاوتی را برای دستیابی به هدف در پیش گیرد. تصور فروید بر این بود که انرژی روانی میتواند با اشیای جانشین جابهجا شود؛ او در تعیین شخصیت یک فرد بالاترین اهمیت را برای این جابهجایی انرژی قائل شد. اگرچه غرایز منبع انحصاری انرژی برای رفتار هستند، اما این انرژی میتواند به راههای متنوعی جابهجا شود. همین تنوع است که گوناگونی موجود در رفتار انسان را تبیین میکند. تمام انواع رغبتها، رجحانها و نگرشهای ما آدمیان بزرگسال از دید فروید عبارتند از جابهجاییهای انرژی از اشیاء آغازین که نیازهای غریزی را ارضاء میکنند (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸؛ نقل از سید محمدی،۱۳۸۹).
دیدگاه برن درباره شخصیت یک دیدگاه اجزا نگرانه و چندگانه است. برن به سه نوع حالت نفسانی اعتقاد دارد که عبارتند از : روان بیرونی، روان نو و روان باستانی.

  1. ۱روان بیرونی:به شیوهای تقلیدی و قضاوتی شکل میگیرد و در صدد است که مجموعههایی از معیارها و ملاکهای اکتسابی را به اجرا در آورد.
  2. روان نو: عمدتاً به تبدیل محرکها به مجموعه اطلاعات تمایل دارد و نیزبه پردازش و بایگانی این اطلاعات بر تجربیات قبلی علاقمند است.

۳٫روان باستانی: تمایل دارد که براساس تفکر مبرا از منطق و ادراکهایی که بطور ضعیفی از هم متمایز و یا تحریف شدهاند به طور ناگهانی و ناآگاهانهتری واکنش نشان دهد. برن تحلیلهای این سه حالت نفسانی را تحت عنوان حالت های من معرفی میکند.
حالتهای من سه گانه او عبارتند از : حالت من والدینی، حالت من بالغ و حالت من کودکی. حالت من والدینی از روان بیرونی، حالت من بالغ از روان نو و حالت من کودکی از روان باستانی نشات میگیرد.
الف)حالت من والدینی
حالت من والدینی مجموعهای از احساسات، نگرشها و طرحهای رفتاری است که ویژگیهای مشابه آنها در والدین هم وجود دارد. حالت من والدینی شامل مجموعه انبوهی از وقایع خارجی و تحمیلی غیر قابل سوال در مغز است که توسط فرد در خلال سالهای اولیه زندگی حاصل شده است و معمولاً پنج سال اولیه زندگی را در بر میگیرد. این سالها با سالهای قبل از اجتماعی شدن و ورود به مدرسه متقارن است. عنوان “والد” نیز برای این حالت در حقیقت نامی توصیفی است. زیرا بیشتر ضبطهای این مجموعه اطلاعات، محصول ملاحظات خود طفل از پدر و مادر یا کسانی است که جانشین پدر و مادر بوده اند . تمام چیزهایی که کودک ازپدر و مادرش می بیند یا می شنود ، در نوار “والد” ضبط می شود. “والد” در شخصیت هر فرد وجود دارد، زیرا هر فرد این محرک خارجی را در پنج سال اول زندگی خود تجربه کرده است. برای هر فرد جنبه ” والد” مخصوص و منحصر به خود اوست. زیرا نوارهای ضبط شده او از تجربههای اولیه زندگی با پدر و مادر خودش برای او مخصوص و منحصر به فرد اوست (شفیع آبادی و ناصری ،۱۳۸۶).
در جنبه ” والد” شخصیت انسان تمام پندها، اخطارها و قوانین و مقرراتی که بچه از پدر و مادر خود شنیده یا در رفتار آنها دیده، محفوظ است. از سوی دیگر محبت ها نیز در این نوارها ضبط میشوند. با توجه به این واقعیت که دستگاه ضبط مغز بچه مداوم روشن است میتوانیم به حجم عظیم اطلاعات محفوظ ” والد” پی ببریم (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸؛ نقل از سید محمدی، ۱۳۸۹).
ب) حالت من کودکی
حالت من کودکی مجموعهای از احساسات، نگرشها و طرحهای رفتاری است که بقایایی از دوران کودکی خود فرد هستند. حوادث درونی، بعضی پاسخهای کودکی به آنچه که میبینید و میشنوید و نیز تأثیرات کودک از والدینش در حالت من کودکی او ثبت و ضبط میشوند. از آنجایی که انسان
کوچک در دوره بحرانی زندگی اولیه خود فاقد بیان است بنابراین بیشتر عکسالعملهای او به صورت احساس ضبط میشود. انسان کوچک در سالهای اولیه زندگیش به این نتیجه میرسد که من خوب نیستم. این ضبطهای دائمی در مغز رسوبات طبیعی ناشی از بچه بودن است. هر بچهای، حتی بچه والدینی که به اصطلاح مهربان، با محبت و خیرخواه و فهمیدهاند این احساس غیر خوب خاصیت کودکی است و به مفاسد و افکار پدر ومادر که خود این مسئله را بوجود آوردهاند مربوط نیست. البته طرف تابناکی هم وجود دارد. در کودک ذخایر فراونی از اطلاعات مثبت هم هستند. در کودک هست که قوه خلاقیت، حس کنجکاوی، شوق جستجو و فهمیدن، اشتیاق لمس کردن و حس کردن و تجربه کردن، و همچنین ضبطهای با شکوه اولین احساسها و اولین کشفها و اولینهای بسیار نهفته است ولی کفه تراز و به طرف احساسهای غیر خوب سنگینی میکند.
ج)حالت من بالغ
حالت من بالغ به وسیله مجموعهای از احساسات، نگرشها و طرحهای رفتاری خود مختارو مستقل توصیف میشود که با واقعیت موجود تطبیق و هماهنگی دارند. حالت من بالغ برای بقا لازم است. این حالت دادهها را به جریان میاندازد، تجزیه و تحلیل میکند و احتمالاتی را که برای حل و فصل مؤثر دنیای خارج ضروری هستند محاسبه میکند. ظرفیت تخمین احتمالات شخص ممکن است با کوششهای آگاهانه افزایش یابد. همانند عضوی که با تمرین نیرومند میشود، جنبه “بالغ” نیز میتواند از طریق تمرین و بکار بردن، رشد و توسعهای قابل ملاحظه پیدا کند. اگر “بالغ” از احتمال وقوع مشکلی در آینده هشیار باشد از طریق ارزیابی احتمالات میتواند راه حلی نیز برای آن مشکل، اگر و هر وقت فرا رسید، بیندیشد. وظیفه دیگر “حالت من بالغ” منظم کردن فعالیتهای “من کودکی ” و ” من والدینی” و واسطه شدن عینی میان آنهاست (شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۸۶). کار مداوم “بالغ” شامل بررسی اطلاعات قدیمی، اعتبار دادن یا اعتبار ندادن، و بالا خره دوباره بایگانی کردن آنها برای استفاده در آینده است. اگر این کار بخوبی و به نرمی پیش برود، وتقریباً هیچ تضادی بین آنچه که به اویاد داده بودند و آنچه واقعیت است وجود نداشته باشد، وضعش خوب و آماده برای کارهای مهم است.
رویکرد شناختی
رویکرد شناختی در شخصیت، بر شیوههایی که مردم به شناخت محیط و شناخت خودشان میپردازند، تأکید میورزد؛ یعنی اینکه آنها چگونه به درک، ارزشیابی، یادگیری، اندیشیدن، تصمیمگیری و حل مسائل نائل میشوند. این رویکرد منطقیترین یا روانشناختیترین رویکرد در شخصیت است، زیرا منحصراً بر فرایندهای ذهنی هشیار تأکید کرده است. اما ممکن است چنین به نظر برسد که این علاقه انحصاری بر ذهن یا فرایندهای ذهنی، برخی از اندیشههایی را که رویکردهای دیگر با آنها سروکار دارند، مورد غفلت قرار میدهد. به عنوان مثال ما در رویکرد شناختی نمیبینیم که از نیازها یا هیجانها به عنوان فعالیتهای جداگانه شخصیت بحث شود، در عوض آنها را به عنوان بخشهایی از شخصیت در نظر میگیرند که مانند تمام بخشهای دیگر شخصیت به وسیله فرایندهای شناختی کنترل میشوند. سایر رویکردهای شخصیت نیز با فرایندهای شناختی سروکار دارند. پیشرفتهای جدید در روانتحلیلگری و کارهای اریکسون که که خودمختاری و اهمیت بیشتری را برای خود قائل هستند، در واقع اهمیت کارکردهای شناختی را به رسمیت
شناختهاند. اما نظریهپردازان شناختی برخلاف دیگران میکوشند تا همه جنبههای شخصیت را بر حسب جنبههای شناختی تعریف کرده و بشناسند. این اعمال یا فرایندهای دانستن، نه فقط به عنوان عناصری از شخصیت ، بلکه به عنوان کل شخصیت در نظر گرفته میشوند. یکی از نظریه پردازان مهم در رویکرد شناختی جورج کلی است. رویکرد سازه شخصی[۶۷] کلی در شخصیت یکی از نظریههای اصیل است. به گفته او همه مردم قادرند که سازههای شناختی را درباره محیط خود بسازند و شکل بدهند؛ یعنی افراد همه اشیاء فیزیکی و اجتماعی را در جهان اطراف خود به گونهای تعبیر و تفسیر میکنند که یک الگو بسازند. بر مبنای این الگو، مردم درباره اشیاء دیگران و خودشان پیشبینیهایی انجام میدهند و این پیشبینیها را برای راهنمایی خود در اعمالشان بهکار میگیرند. بدین ترتیب، برای اینکه دیگران را درک کنیم، باید الگوهای آنها، یعنی شیوهای که آنها جهان خود را شخصاً میسازند، را درک کنیم. بنابراین، این تعبیر و تفسیر فرد از رویدادها است که حائز اهمیت است نه خود رویدادها (عطار،۱۳۸۸).
رویکرد یادگیری
در رویکردهای روانکاوی و شناختی که تا به حال مورد بحث قرار گرفتند، شخصیت به عنوان یک بخش انتزاعی و درونی هر فرد در نظر گرفته شد که امکان دارد به رفتار بیرونی مربوط باشد یا نباشد. برای مثال یک شخص درونگرا و کمرو ممکن است یک هنرپیشه سینما یا سیاستمدار شود و هر روزش را در گردهماییها یا برگزاری مصاحبهها بگذراند، ولی با وجود این، بر اساس این نظریهها ممکن است هنوز یک درونگرای واقعی در درون وی وجود داشته باشد. اما بر اساس نظریههای یادگیری شخصیت، آنچه شما میبینید چیزی است که بدان دست مییابید؛ یعنی “شخصیت” اصطلاحی است که برای مجموع کل رفتارهای بیرونی و عینی فرد به کار برده میشود. بنابراین هنرپیشگان سینما و سیاستمدارانی که روزهایشان را به عنوان افرادی مشهور سپری میکنند، از دیدگاه نظریهپردازان یادگیری شخصیتی برونگرا دارند زیرا همانند برونگرایان عمل میکنند. تنها اشخاصی که اغلب اوقات گوشهگیر و کمرو هستند، درونگرا محسوب میشوند. برای نظریهپردازان یادگی
ری، شخصیت و رفتار اساساً یکسان هستند. نظریهپردازان یادگیری معتقدند که انگیزش از تاریخچه یادگیری فرد ناشی میشود. شخصیت، همانند سایر رفتارهای آموخته شده، از طریق شرطی شدن کلاسیک و کنشگر، سرمشقگیری و مانند آن کسب میشود. شخصیت از این زاویه به موقعیت وابسته است؛ یعنی یک شخص میتواند رفتارهای متعددی را انجام دهد و پاداشها، تنبیهها، یا سرمشقدهی توسط دیگران در هر موقعیت معین بهترین پیشبینی کنندههای رفتار فرد در آن زمان است. اما نظریهپردازان یادگیری چگونه همسانیهای آشکار رفتار در میان مردم (برای مثال کسانی که همواره کمرو یا درونگرا هستند) را تبیین میکنند؟ از دیدگاه یادگیری این همسانی آشکار تنها نشان میدهد که ما به طور کلی زندگی و تجربههای –یادگیری- مجزایی را تجربه میکنیم. بر اساس تاریخچه فردی تقویتها یا پاداشهای مکرر، ما آموختهایم که در چارچوب یک الگوی عادتی که به آن شخصیت گفته میشود، واکنش نشان دهیم. دو حیطه مهم در این رویکرد قابل توجه هستند: دیدگاههای رفتاری و یادگیری اجتماعی. نظریهپردازان رفتاری و یادگیری اجتماعی هر دو در اینکه شخصیت اکتسابی است و تحت تأثیر تجربههای محیطی قرار دارد، اتفاق نظر دارند. اما نظریهپردازان یادگیری اجتماعی در عین حال معتقدند پدیدههایی که کمتر قابل مشاهده هستند، مانند تفکر و بهویژه مشاهده دیگران، نقش مهمی را در رشد شخصیت ایفا میکنند(عطار، ۱۳۸۸).
رویکرد زیستی
درحالیکه نظریههای شناختی، شخصیت را بر مبنای عقاید و انتظارهای فرد تبیین میکند، تأکید نظریههای زیستی بر مغز، شیمی اعصاب و علم ژنتیک است. جمجمهشناسان قرن نوزدهم، برآمدگیهای روی جمجمه را بررسی میکردند، زیرا اعتقاد داشتند که صفتهای شخصیت در مناطق خاصی از مغز جای دارند. امروزه ما میدانیم که ساختارهای مغز بر سطح جمجمه قرار نگرفتهاند، ولی پژوهشهای جدید زیستی به طور جالبی نشان دادهاند مناطق معینی از مغز که در واکنشهای هیجانی دخالت دارند ممکن است علت برخی از صفتهای شخصیت باشند. برای مثال تلهگن[۶۸](۱۹۸۵) اینگونه مطرح میکند: برونگرایی بر هیجانهای مثبت (مانند لذت بردن و دوست داشتن) و روانرنجورخویی بر هیجانهای منفی (مانند اضطراب و افسردگی) مبتنی است. به نظر میرسد که پژوهش در خصوص هیجانها و ساختارهای مغزی مربوط، نظریه تلهگن را تأیید میکند. برای نمونه، تظاهر هیجانهای مثبت، مانند خندیدن با فعال شدن ناحیه چپ پیشانی و مغز پیشین (قدامی) رابطه دارد. به همین ترتیب، دستگاههای پاداش دهنده کناری که برای نخستین بار توسط الدوز[۶۹] و میلنر[۷۰] (۱۹۴۵) شناسایی شدند با هیجانهای مثبت و منفی ارتباط دارند. یکی از محدودیتهای عمدهای که در پژوهش روی ساختارهای مغز و شخصیت وجود دارد، دشواری در شناسایی ساختارهایی است که صرفاً با صفتهای شخصیتی خاصی مرتبط هستند. آسیب وارده به یک ساختار اثرهای گستردهای دارد. آیزنک نیز برای مبنای زیستی شخصیت اهمیت خاص قائل است (مانی،۱۳۸۳).
رویکرد صفات
نظریهپردازان صفت علاقمند هستند که نخست بدانند افراد از چه نظر با یکدیگر تفاوت دارند (کدامیک از صفتهای اصلی به بهترین وجهی آنها را توصیف میکنند) و سپس اینکه در این زمینه آنها تا چه اندازه از یکدیگر تفاوت دارند (میزان پراکندگی در صفتهای درون افراد و بین افراد). در یکی از فرهنگهای لغت صفت چنین تعریف شده است: «ویژگی یا کیفیت متمایز کننده یک شخص». این نمونهای از همان شیوهای است که ما غالباً در زندگی روزمره خود وقتی سعی میکنیم شخصیت کسی را که میشناسیم توصیف کنیم، به کار میبریم. نظر ما این است که آنچه را تصور میکنیم ویژگی برجسته یک شخص است در نظر گرفته و آن را برای توصیف او به کار میبریم؛ مثلاً، فلانی شخصی بسیار بیبندوبار است. این یک روش ساده و سریع برای طبقهبندی یک فرد و راهی بالقوه مفید است، اگرچه قضاوتهای شخصی ما غالباً ممکن است غلط باشند. از آنجاییکه طبقهبندی مردم به وسیله صفتهایشان بسیار ساده و قابل فهم به نظر میرسد و مبتنی بر عقل سلیم است، رویکرد صفت در شخصیت سالها مورد استفاده بوده است. این نوع طبقهبندی به دوران حکیم یونانی بقراط (حدود ۳۳۷ تا ۴۶۰ قبل از میلاد)، یعنی بیش از ۲۰۰۰ سال پیش از کوششهای جدید برای شناخت شخصیت برمیگردد. در سالهای اخیر بعضی از روانشناسان شخصیت این اندیشه را که شخصیت مرکب از صفتهای چندی است، مورد انتقاد قرار دادهاند. دلیل چنین انکاری را میتوان در اختلاف نظر مربوط به اهمیت نسبی متغیرهای شخصی (از قبیل صفتها) یا متغیرهای محیطی یا موقعیتی مؤثر بر رفتار، ردیابی کرد. چنین استدلال میشود که در صورت وجود صفتها، افراد در تمام موقعیتها رفتارهای یکسانی نشان داده و ثبات بین موقعیتی[۷۱] از خود بروز میدهند، اندیشهای که به وسیله پژوهشها مورد تأیید قرار نگرفته است. رفتار انسان در موقعیتهای مختلف متفاوت است. واقعیتی که در این اختلاف نظر مورد غفلت قرار گرفته بود این بود که چهرههای مشهور نظریه صفت گوردون آلپورت و ریموند کتل هرگز به ثبات بین موقعیتی در رفتار اشاره تلویحی نکردند. هر دو نظریه، تأثیر موقعیت را بر رفتار به حساب آوردهاند. از اینرو میتوان به درستی گفت که آنان رویکرد تعاملی را پذیرفته و تشخیص دادهاند که رفتار تابعی است از تعامل بین متغیرهای موقعیتی و شخص. بهرغم این اختلاف نظر، رویکرد صفت به شخصیت، بهویژه برای توصیف رفتار بسیار حائز اهمیت است. نظریهپردازان صفت میان صفت و سنخ تفاوت قائل ش
دند. برخی از روانشناسان سنخهای شخصیتی خاص را مطرح کردند مانند سنخهای دهانی، مقعدی و تناسلی فروید؛ سنخهای درونگرا یا برونگرای یونگ؛ سنخهای سلطهگر، گیرنده، اجتنابی و سودمند اجتماعی آدلر. در این نمونهها افراد در مقولههای مجزا گروهبندی یا طبقهبندی میشوند. به عبارت دیگر این سنخها به صورت منحصراً برونگرا یا درونگرا یا سنخ قطعاً مقعدی یا دهانی در نظر گرفته میشوند. یک شخص یا از سنخ خاص هست یا نیست. اما صفات شامل طبقهبندی یا مقولهبندی افراد است بر حسب اینکه چه مقدار از برخی ویژگیها را دارا هستند. یکی تا چه حد پرخاشگر است و دیگری تا چه حد بیبندوبار؟ نظریه پردازان صفت معتقدند که صفتها روی یک پیوستار قرار میگیرند که از مقدار بسیار کم تا بسیار زیاد تغییر میکنند. به این ترتیب مثلاً هر کسی دارای مقداری از صفت پرخاشگری است اما بعضی افراد پرخاشگرتر از دیگران هستند (وطن خواه و ابوالقاسمی،۱۳۸۸).

یک مطلب دیگر:   تحقیق - مقایسه حافظه کوتاه مدت،دقت و تمرکزحواس کودکان ۱۰ و۱۱ساله موسیقی آموخته و نیاموخته۹۰- قسمت ۹

You may also like...